تا به حال شده به تأثیری که یک شهر میتواند بر قلب و ذهنتان بگذارد فکر کنید؟ شهری که خاطرات کودکیتان در کوچههایش گره خورده؛ شهری که یادآور عزیزترین آدمها و گرانبهاترین لحظههای زندگیتان است؛ شهری که روزی در آن عاشق شدید، امید بستید و رؤیا پروراندید…بار دیگر شهری که دوست میداشتم روایتی است از همین عشق دوگانه، هم عشق به یک انسان، هم عشق به شهری که بخشی از جان آدمی در آن جا میماند.
هلیا، دختری از خانوادهای مرفه، و راوی بینام داستان، پسر یک کشاورز. این دو که از کودکی همبازی بودهاند، در جوانی به یکدیگر دل میبازند و تصمیم به ازدواج میگیرند. اما مخالفت سرسختانه خانوادههایشان مسیر زندگی آنها را تغییر میدهد…
عاشقان جوان در برابر این مخالفتها سر تسلیم فرود نمیآورند و به ساحل چمخاله میگریزند تا زندگی جدیدی را از سر بگیرند. با این حال، سختیها و مصائب زندگی مشترک در غربت، آزمونی سخت برای این رابطه ایجاد میکند. هلیا در این جدال نابرابر میان عشق و واقعیتهای سخت زندگی، تاب نمیآورد. در نبرد درونی عقل و احساسات، سرانجام عقل بر عواطفش پیروز میشود و او تصمیم به بازگشت به زادگاهش میگیرد.
راوی داستان، سالها در فراق هلیا به انتظار هلیا مینشیند، اما نتیجه ای ندارد. پنج نامه سرشار از اندوه و دلتنگی را خطاب به هلیا مینویسد و از عمق تنهایی و رنج خود پرده برمیدارد. راوی اگرچه در آغاز مقاومت میکند و حاضر به تسلیم نیست، سرانجام پس از یازده سال دوری و فراق، تسلیم جبر زمانه میشود و به زادگاهش بازمیگردد…